مهرادمنمهرادمن، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 22 روز سن داره

تاج سرم

پايان 7ماهگي

مهرادي خاله تو اين ماه رشد چنداني نداشت البته از نظر وزني اما قدش بلندتر شده .توي اين ماه تونست اولين كلمه رو به اختيار خودش بگه  يعني هروقت  بگيم وبخوايم تكرار كنه اين كارروانجام مي ده واون كلمه هم هست ماااااااااماااااااااااان.البته دده هم مي گه كه با گفتن اين كلمه عزيزش رو عصباني مي كنه آخه مي گن خودت كمي كه دده هم مي خواي .راستي خودش يادگرفته وبا چرخوندن دستاش ازمون مي خواد كه ني ناي ناي براش بذاريم وخودش هم به شدت دست مي زنه واگه هم آهنگ باشه شروع مي كنه ودستاش رو مي چرخونه .يه كار ديگه هم انجام مي ده :سوار روروئك مي ره سرش رو پشت پرده قايم مي كنه وبعد ازچند لحظه بيرون مي ياره ومي خنده يعني باهام قايم ...
23 بهمن 1392

يه برف حسابي

           عصري بود كه طبق معمول رفتم خونه ي عزيز . تو حياطشون آدم برفي درست كرده بودن اما ماماني نبرده بودت تو حياط چون مي ترسيد سرما بخوري وبابايي غر بزنه اما من سماجت كردم ولباس گرم تنت كردم وبا عكاس خانم كه خاله سعيده تون باشه يواشكي كه باباجونت از خواب بيدار نشه برديمت و اين عكسا رو انداخت.اما بعدش كه نازنين غر زدناش شروع شده بود كنار تختي كه بابات خوابيده بود بلند بلند مي گفت بگم مهرادي رو بردين تو برفا مثلا تهديدمون مي كرد من كه ترسي نداشتم چون اگه بيدار هم مي بود كاري كه مي خواستم انجام بدم انجام مي دادم .البته باباجونت هم خوابش سنگين تر از اين حرفاست    البته اين رو...
16 بهمن 1392

بيمارشده گل پسرم

آرزویمان این است دلت خوش باشد نرود لحظه ای از صورت ماهت لبخند نشود غصه دمی نزدیکت لحظه هایت همه زیبا باشد از خدا می خواهیم که تو را سالم و خوشبخت بدارد همه عمر و نباشی دلتنگ     از ديروز مهرادي تب كرده  ،بهانه گير شده ،بي حاله . قريونت برم خاله كه اينطور نبينمت كي طاقت داره مظلوميتت رو ببينه  نفس خاله ديگه نمي خنده  ديگه با هر حركتي ذوق نمي كنه  ديگه چشاش رو نمي چرخونه ،ديگه كسي از در مي ياد بالا پايين نمي پره ،ديگه آقاجونش از در مي يان ذوق نمي كنه ديگه با قايم باشك خاله سعيدش بلند بلند نمي خنده ديگه رقص نازنين براش ه...
1 بهمن 1392

مهرادي مهد كودكي شد

ديروز ماماني شما رو برد مهد يه مهدي كه هم به خونه ي عزيز نزديك باشه هم به اداره ي خودش.ثبت نام رو چند وقته انجام داده ولي رفتن عزيز خاله از ديروز شروع شد. ماماني مي گفت وقتي شما رو برده فقط شكلكاي در وديوار رو نگاه مي كرده واينقدر ذوق كرده بودي كه مربي رو محكم گرفته بودي دوست داشتي باهاش دور بزني وهمه جا رو ببيني .وخيلي راحت از مامانت جدا شدي.اون روز ماماني اداره نداشت آخه پنجشنبه ها اداره نمي رن اما چون مي خواست ازت خاطر جمع باشه شما رو برا 3-4ساعت مهد گذاشته بود كه خودت هم خسته نشي اما برگشت كه اومده بود دنبالت چون ني ني هاي كلاستون نبودن ظاهرا بي تابي مي كردي ومجبور بودن كلاساي ديگه دورت بدن كه آروم بشي . اميدوارم اولين گامت به اجت...
27 دی 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به تاج سرم می باشد